أبو علي سينا ( مترجم : ملا فتح الله بن فخر الدين شيرازى )

138

كليات قانون ابن سينا ( فارسى )

دسومت دم بود و عاقد آن برودت باشد پس اگر حرارت به آن برسد آن را اذابه خواهد كردن و ازين جهت بود كه شحم در كبد نبود چراكه كبد گرم بود ماده آن را اذابه كند و اما وفور شحم در دل با وجود آنكه حرارت او زياده بود از كبد سببش آن باشد كه چون دل را احتياج بحرارت بسيار بود از براى اشتعال و ترقيق و تلطيف ماده را بجانب او ارسال مىكند كه در او قابليت اشتعال باشد و ماده كه بان قبول اشتعال توان كردن و آن ماده باشد و سم در غايت دسومت و از ان مادهء اشتعال و حرارت دل زياده گردد ديگر آنكه مزاج دل در غايت يبوست بود پس غذاى آن را چيزى بايد كه در غايت رطوبت باشد پس طبيعت مادهء حاد رطب كه در ان دسومت بود ارسال بدل بايد كرد و از براى اهتمام بسيارى ازين ماده بدل فرستاده تا دل آنچه از ان لطيف بود غذا كند و غليظ آن را از براى احتياط در ان حوالى نگه دارد و اين شحمى كه در حوالى دل باشد از بقيه دسم بود كه در غلاف قلب كه عضويست عصبانى آن بقيه منعقد شده و چون اصل آن از غلظ ما بقى دسومات باشد حرارت آن را اذابه نمىتواند كردن خاصه كه شعل حرارت در اندرون دل بود و آن شحم در بيرون دل باشد ديگر آنكه بسبب توفير ماده دسم كه طبيعت آن را بدل فرستد احتياج به چيزى ديگر نمىشود پس در دل شحم بدين سبب باقى مىماند و الا جاى شحم به غير آن اعضا عصبانى جاى ديگر نتواند بودن پس جايى كه حرارت بسيار بود شحم كمتر بود الا آنچه مستثنى شده بسبب عنايت طبيعت چنان كه دانسته شد و بدنى كه آن را لحمى بود و آن را از شحم لحم كمتر بود غالب بر ان حرارت برودت باشد و اگر در ان لحم باشد يا شحم و سمين فى الجمله دلالت كند بر افراط رطوبت كه با حرارت باشد و اگر شحم و سمين بافراط بود دليل بود بر آنكه در ان بدن برودت باشد يا رطوبت بسيار و اگر شحم و سمين و لحم بافراط بود دليل بود بر اعتدال در حرارت و برودت با كثرت در رطوبت و ضعيف‌ترين ابدان بدنى باشد كه آن بارد يابس باشد بعد از ان حار يابس بود بعد از آن يابس معتدل در حرارت و برودت بعد از ان حار معتدل در رطوبت و يبوست قسم سوم از دلائل مزاج استدلال بشعر بود و وجود شعر در بدن و عدم آن و سرعت نبات آن و بطوء نبات آن وقتى بود كه دليل نباشد بر آنكه بدن فاقد الدم باشد همچنانكه در ناقد و همچنين كثرت و قلت آن و غلظ آن و رقت آن و جعودت آن و لون آن كه يكى دليل ديگر است از اصول باستدلال آن اما استدلال از سرعت نبات آن و بطوء آن و عدم نبات آن به شرط مذكور دلالت مىكند بر مزاج رطب در غايت و اگر زود بيرون آيد دليل باشد بر يبس مزاج بدن در غايت بلكه رطوبتى كمتر از رطوبت بطؤ نبات باشد اما استدلال بحرارت و برودت مزاج در شعر از دلائل ديگر توان يافتن اگرچه مادهء شعر از رطوبتى بود كه محترق شده باشد از حرارتى كه آن را بطريق فضله از راه مسام بيرون مىكند به چند شرط يكى آنكه ماده مستعد تكوين شعر در بدن باشد دوم آنكه حرارتى باشد كه قاهر بود بر احتراق و دفع فضول دخانى از مسام ديگر آنكه مسام بدن معتدل باشد ميان سعت و ضيق ديگر آنكه عدد بخار دخانى از ان منقطع نشود پس اگر حرارت يا يبوست جمع شود موزون بيرون آيد و اگر به همين كيفيت باقى بماند موجب غلظ و كثرت شعر شود از جهت آنكه كثرت و غلظ دلالت مىكند بر كثرت حرارت و اما غلظ شعر دلالت مىكند بر كثرت مادهء دخانيه همچنانكه در جوانان بخلاف صبيان كه ماده ايشان را دخانيه نبود الا همين بخارى بود و ضد آن كه كثرت و غليظ بود تابع بود حرارت را و دخانيه را و اما آنچه از جهت شكل بود مثل جعودت كه دلالت مىكند بر حرارت و يبوست و گاه بود كه دلالت كند بر التواى ثقبه و مسام و اين قسم كه بواسطهء التواى مسام بود متغير نمىشود اما آن دو سبب كه حرارت و يبوست بود متغير مىشوند و اما سبوطت كه ضد جعود بود دلالت مىكند بر اضداد حرارت يبوست و اما آنچه از جهت لون بود شعر سياه دلالت مىكند بر افراط حرارت و اما صهوبت دلالت مىكند بر برودت و اما شقرت و حمرت دلالت مىكند بر اعتدال مزاج و اما بياض لون دلالت مىكند يا برطب و برودت همچنانكه در شيب يا دلالت مىكند بر يبس شديد همچنانكه عارض مىشود نبات را در وقت جفاف از انسلاخ سواد يعنى بيرون آمدن از خضرت بجانب بياض بسبب عدم رطوبت و اين لون وقتى عارض مىشود مردمان را كه از امراض مجففه بيرون آمده باشند و سبب بياض نزد ارسطوطاليس بيرون آمدن بود بمزاج بلغمى و نزد جالينوس حادث مىشود از تكرج آن و يبوستى كه عارض مىشود مزاج را و غذايى كه صرف شعر مىشود بارد يابس بود هرگاه كه غذا بارد باشد و بطيئ الحركت در مدت نفوذ آن در مسام پس هرگاه كه تامل شود در قولين توان دانستن كه در حقيقت هر دو به يكديگر نزديك باشند از جهت آنكه علة در بياض بلغم